|
غربت
|

" صادق هدایت . بعد از مرگ "
زنده بگور رو بارها و بارها دوره کردم ...فقط اون ارومم می کنه
شایدم فقط اون حرف دلم رو می زنه ...:
در رختخوابم می غلتم ، یادداشتهای خاطره ام را به هم میزنم ، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد . پشت سرم درد می گیرد ، تیر میکشد ، شقیقه هایم داغ شده ، به خودم میپیچم . لحاف را جلو چشمم نگه می دارم . فکر میکنم خسته شدم ، خوب بود میتوانستم کاسه سرم را باز کنم و همه این توده خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم جلو سگ.
هیچ کس نمیتواند پی ببرد ، هیچکس باور نخواهد کرد ، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند : برو سرت را بگذار بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد ، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید..
آه که همه از مرگ میترسند و من از زندگی سمج خودم. وه که چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس میزند!
نه ، کسی تصمیم به خود کشی نمیگیرد ، خود کشی با بعضی ها هست . در خمیره ودر سرشت آنهاست ، نمی توانند از دستش بگریزند . این در سرشت آنهاست ، و این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام ، دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم ، دیگر نمیتوانم فرار بکنم...
چه هوسهایی به سرم میزند ، همین الان دلم میخاست که همان بچه کوچکی بودم که مادرم را مجبور میکردم هر شب برایم آرش کمانگیر را بخواند ، فکرش را که میکنم ، انگار همین دیروز بوده ، از ان روزها تا به امروز..
آیا آن وقت خوش وقت بودم؟
نــــــه ، نه چه اشتباه بزرگی ، همه گمان میکنند که بچه خوشبخت است . نه ، خوب یادم می آید ، آنوقتها هم حساس بودم، آنوقتها هم مقلد و آب زیر کاه بودم ، شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم ، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خودش مشغول می داشت و خودم خودم را میخوردم. اصلا مرده شور مرا ببرد ، حق به جانب آنهایی است که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است ، بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.
دارم پرت میگویم نه؟ نمیدانم انگار همه را مسخره خودم کرده ام ، یا خودم مسخره شده ام؟ نمیدانم ، فقط یک فکر است که دارد مرا دیوانه میکند ، نمی توانم جلو خودم را بگیرم . گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ، همه گول خوردند ، حتی خودم.
مدتهاست که خودم را به ناخوشی زده ام ، سیگاری روشن میکنم ، چرا سیگار میشکم؟ خودم هم نمیدانم ، این هم ناخوشی است.
دیوانه شده ام ، میدانم ، به خودم میخندم ، به زندگانی میخندم ، میدانستم که در این بازیگر خانه ء بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد. من هم این بازی را پیش گرفته بودم چون گمان می کردم مرا زودتر از میدان به در خوهد برد.
نه ، اینطور فکر نکنید ، تصمیم به خودکشی را کسی نمیگیرد ، خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و نهاد آنهاست . آری سرنوشت هر کسی روی پشانیش نوشته شده ، خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده . من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ، دنیا ، مردم همه اش به چشم یک بازیچه ، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است . می خواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم ، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است می خواستم خود را ناخوش بکنم ، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آن که چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند:
ناخوش شد و مرد...
اما ...
گاهی با خودم نقشه های بزرگ میکشم ، خودم را شایسته ء همه کار و همه چیز میدانم ، با خودم میگویم : آری کسانی که دست از همه چیز شسته اند و از همه چیز سر خورده اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند . بعد با خودم میگویم : به چه درد میخورد؟ چه سودی دارد؟
دیوانگی ، همه اش دیوانگی است! نه ، بزن خودت را بکش ، تو برای زندگی درست نشده ای ، کمتر فلسفه بباف ، وجود تو هیچ ارزشی ندارد ، از تو هیچ کاری ساخته نیست !
...
هوم ، اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم ، از من دلجویی کرد ، مثل این است که بار سنگینی را از روی دوشم برداشتند. چقدر نوشتن را دوست دارم ، چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود ، مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است....خسته شده ام ، نه ...
نـــــه ، دیگر نه آروزویی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم ، گذاشتم گم
بشود ، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان ، من هیچکدام از آنها نشدم ، زندگانیم
برای همیشه گم شد.
من خود پسند ، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ، حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری
در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی
بگیرم ، من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه چپ بروم و نه به راست ، میخواهم
چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
خسته شدم ، چقدر مزخرف نوشتم ، چقدر تا کنون مزخرف نوشته ام؟
به خودم میگویم ، برو دیوانه ، کاغذ و مداد را بینداز دور ، پرت گویی بس است . خفه بشو، پاره بکن ،
مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟
اما نه ، من از کسی رو در بایستی ندارم ، به دنیا و مافی هایش می خندم ، هر چه قضاوت آنها درباره
من سخت بوده باشد ، نمیدانند که من پیشتر خودم را ســـــــــــــــخــــــــت تر قضاوت کرده ام . آنها
به من میخندند، نمیدانند که من بیشتر به خودم و آنها میخندم ، من از خودم و از همه ء خواننده ء این
مزخرفات ها بیزارم.
این یادداشتها ، و هزار یادداشت دیگر در کنار تختش بود ، اما خودش در بستر مرگی چندین ساله دراز کشیده بود و نفس میشکید ، نفس میکشید:(.
صادق هدایت " زنده بگور "
طفلکی من ...
فردا به سلامتی تشریف می بریم و اگه افتخار دادیم کنکور می دیدیم
... یکی نیست بگه مگه بی کارین ... اول و اخرش که من در میام ...
دیگه ازمون دادن واسه چی ... بابا بچه های دیگه گناه دارن روحیه شون
میاد پایین طفلکیا ......................................................![]()
پ.ن: بعضی موقع ها بی خیالی بهترین راهه ...
دارم می میرم می فهمی ؟ نه نمی فهمی. کاش می مرددم ...
از این گریه چه می دونی ؟ نه دردمی نه درمونی ...
همش تقصیر خودم بود ... همش تقصیر خودم بودم ...
حالا من با یه کوله باری از پشیمونی به بن بست رسیدم ....
می گی چی کار کنم ...؟
چه کنم من ؟
امروز ۱۹ خرداد روزیکه روزیکه ...
ایا اصلا مهمه که من بخوام بهش فکر کنم ...؟
چرا مهم نیست امروز روزیه که من اومدم من ...اومدم ....
اومدم که زجر بکشم .. اومدم که تحقیر بشم ... اومدم که گریه
کنم ...
با یه گریه شروع شد با گریه ام تموم می شه ... همین ...
همین می مونه از این همه احساس ...همین می مونه از این همه
گریه های پنهانی ... پایان ..
ایا هدف پایان است ؟؟ ....
امروز ۱۸ ساله شدم .... مهم نیست ...مهم نیست ...
هیچ وقت زندگی رو دوست نداشتم ...حتی برای لحظه ای ...
ای کاش بارون بباره ... ولی هوا افتابیه ... اون دلش صافه ......
این منم که از افتاب گریزونم ....

بازم سرم درد می کنه ... دو تا استامینوفن کدئین خوردم ولی هنوز
اثر نکرده ...این سردردا خاطرات بدی رو جلوی چشمام میاره .......
اون وقته که در مونده از همه جا و همه کس گذشته حال و اینده
رو قاطی می کنم سرمو می ذارم تو دستام و زار زار گریه می کنم
... دیگه حالیم نیست تو گذشته ام ... حالیم نیست اونا فقط یه خاطره
هستن ...
از همه چی شکایت دارم ...از همه چی ...
از وقتی بچه ی سه ساله بودم سردرد داشتم ... اون موقع ام نور
اذیتم می کرد ...
طفلکی خودم ... اون بچه ی سه چهار ساله چه گناهی داشت ؟؟
الانم که به ظاهر صلح بر قراره من موندم و یه روح خراب .......
من نمی تونم فراموش کنم ...
می دونم تنها من یکی نیستم ولی ... ولی غمش داره از پا
درم میاره ....
اون دعواها... اون فریادا... اون فحشا... اون بوی سیگار ... اون
جیغا ... اون کتک کاریا ... همه و همه دوباره جلوی چشمام
ظاهر میشه ... همه ی اونا قدرت دوست داشتن رو ازم گرفته
...همه ی اونا اون چیزای رو از من گرفته که دیگه نمی تونم
بدستشون میارم ...
از مرور اونا توی ذهنم متنفرم ولی اونا مدام توی ذهنمن ....
با این که ازشون فراری ام ولی باهاشون زندگی می کنم ...

رویاهای من قریه ایست قدیمی
تو مشتی سایه اما صمیمی
قریه ی من به جای فولاد چشمه رو می پرستید
قریه ی من خوب و صمیمی دلچسب و زیبا شعریست قدیمی
اما دستی سرد امد ز دوزخ اتش زد بر این قریه ی من
با مشتی فولاد چشمه رو دزدید
بردش به سایه دادش به خورشید
قریه ی من رویای من بود
اون چشمه ی خوب دنیای من بود ...
پ.ن: شعر نیست متن یکی از اهنگای " فریدون فروغی " یه . هر کی می تونه
یه جور ازش برداشت کنه یکی سیاسی یکی احساسی یکی ام مثله من ...
حالا ... یکی ام همه جوره

می خوام بگم ... می خوام بگم ... ولی چه کنم گفتنش یعنی
اخرش ... نمی خوام برام عادی بشه ... اخ... من موندم اینجا ..
نمی خوام اینجا باشم ...می خوام برم ...می خوام برم ....
می خوام برم ... می خوام برم ...می خوام برم ...می خوام
برم ... از تکرار بی زارم ... و زندگییه من یه تکراره ... یعنی
یه شکست ...اخه شکست یعنی تکرار ... اگه نخوام تکرار
کنم باید برم ..................................................................
باید برم به ناکجااباد ... باید برم و یه روزی می رم ... هر جا
غیر اینجا
شاید چند متر زیر خاک یا شایدم چند متر بالای خاک
اینجا جای من نیست یا شایدم من جای این خاک
نیستم ... شاید اهل خاک بودن لیاقت می خواد که من
ندارم ... به من بگین جای ادمای بی لیاقت کجاست ؟؟

باید مثبت تر فکر کنم ...اخه نمی شه ... سخته ....
: ای بابا نشد که بازم منفی فکر کردی .................
دسته خودم نیست .... اونا همیشه با منن .........
:یه لحظه به خودت فکر کن اخه تا کی می خوای این طوری زندگی کنی
اخه می دونی مشکل کجا ست من اصلا نمی خوام زندگی کنم
:اینم از بی عرضه گیته
اینکه زندگی رو دوست ندارم ؟
: نه اینکه می خوای فرار کنی ...
فرار از چی ؟
: از خودت ...
خودم!!! من که کسی نیستم ...
: اها ببین بازم داری از خودت فرار می کنی ...
خوب چیکار کنم بدم میاد از خودم از کارام از رفتارام ازتوقعاتم ازناتواتنی ام
از جنگای ذهنیم از فکرام ....
: بازم نشد که دوباره منفی بافی ....
خب از چی بگم ...
: از خودت
خودم ... گمش کردم میون فکرا م.داره با من قایم موشک بازی می کنه
: خوب صداش کن ...
خیلی دوره صدامو نمی شنوه
: خوب بیشتر سعی کن ....
نمی تونم وقت ندارم ... کنکور دارم ...
: خب ... خب ...
خب که چی ؟ بگو چیکار کنم ؟
: اول درستو بخون بعد کنکور سعی کن پیداش کنی /؟
بدون اون نمی تونم
: منفی نه... مثبت اره
دوباره برگشتیم اوله خط ... یعنی همینطوری داریم دور خودمون
می چرخیم ... خب حالا چی کار کنیم ؟
: مثبت فکر کن
اها حالا فهمیدم مثبت فکر کردن یعنی دور خودمون چرخیدن
: منظورتو متوجه نشدم ؟؟
هیچی مشکلی نیست مثبت فکر کن .................................هه .
امروز ۱۹ فروردین روزیه که صادق هدایت ...
شما هر چی دلتون می خواد اسمشو بذارین بگین مرد یا بگین فوت
کرد یا ام بگید خودکشی کرد ولی من می گم اون تو یه همچین
روزی ..................................... خودشو از رنج زندگی راحت کرد .
تو این دنیا که شاد نبود امیدوارم تو اون دنیا شاد باشه .................
می گن عذاب کشیدن گناه رو از بین می بره پس فکر کنم صادق
هدایت پاک از این دنیا رفت. اون زجری رو که من تو نوشته هاش
حس کردم بالاتر از هر گناهییه ... عدالت خدای من می گه بسه
دیگه رنج ... خدای من می گه : فرزندم اسوده بخواب ..............
وقتی زنده بگور رو می خوندم با هر کلمش اشک می ریختم
چون کاملا حسش می کردم ... انگار من بودم .... من قبلا اونارو
حس کرده بودم ...باورم نمی شد فکر یکی دیگه ام تو دنیا اون قدر
به من نزدیک باشه ..................................................................
خدایش بیامرزد

اخرین امید ... اخرین امید ... تموم شد ... به خدا همه چی تموم شد
دنیا رو سرم خراب شد ...
دیگه بودن برای چی...دیگه نفس کشیدن برای چی ... دیگه یه سربار
بودن برای چی ... دیگه یه مترسک بودن برای چی ..........................
ایندفه قدمامو محکم برمی دارم ... بلاخره باید یه جا تموم شه دیگه
... میرم اتاقم ... درو می بندم ... این دفه مثله همشه نیست ......
تیغو برمیدارم ... می ذارمش روی دستم ... تا چند ساعت بعد
کسی خونه نمی یاد ... حتما تموم می شه ...
بزن بی عرضه ... بزن خلاص شو ... بزن انتقام بگیر ... بزن پرواز کن
بزن ترسو .........................................................................بزن
یعنی بعدش چی می شه ...
جیغ ...صدای ماشین مرده کش... اشک ...
مادرم ...اخ مادرم ... نه نمی تونم گریه ها تو ببینم با اینکه
دوست ندارم ... با اینکه خیلی سردی تحمل اشکتو ندارم ....
با اینکه دستمو نمی گیری طاقت اه کشیدنتو ندارم .................
با اینکه نمی دونی چی تو دلم می گذره نمی تونم غصه دار
شدنتو ببینم ................
پدر ... پدر ... با اینکه نذاشتی معنییه این کلمه رو بفهمم ......
طاقت شکسته شدنتو ندارم ... با اینکه نذاشتی بچه گی کنم
بازم تحمل لرزیدنتو ندارم ... با اینکه نذاشتی رویا داشته باشم
بازم نمی تونم ارزو هاتو به باد بدم ...................................
نه .........................................................................نمی تونم
خدا جون ببین اینم ازم دریغ می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه تو اشکای من چی می بینی که نمی خوای تمومشون
کنی ؟؟؟
نمی تونم برم چون محکوم به بودنم ... محکوم به بودنم به خاطر
کسایی که بودنم براشون یه دردسره و نبودم براشو سرشکستگی...
اخ دنیا لعنت به تو ... لعنت به تو که اینقدر نامردی ....................
بودن برام یه کابوسه و نبودن محال ...
من شاکی ام ... من شاکی ام چون قاضی بدون شنیدن حرفای
من حکممو صادر کرده ... من شاکی ام چون قاضی حتی نخواست
منو ببینه...
زنده بگور بودم هستم و خواهم بود ........................................
این بود حکم قاضی ..............................................................
نقطه .پایان .
بعضی وقتا معنییه هیچ حسی رو نمی فهمم . خیلی خالی می شم .
کلمات برام معنییه خودشونو از دست می دن ... مگه می شه ادم
اینقدر خالی ... وای خدا دارم دیوونه می شم ... می خوام حس کنم
حتی اگه غم باشه ...
نمی تونم رو معنیه کلمه ها تمرکز کنم ... زندگی ...غم ..شادی ...مرگ
یعنی چی ... نور چشمامو اذیت می کنه ...اخ سرم ..............دلم واسه
گریه تنگ شده ...دلم واسه بغض تنگ شده ...دیگه حتی نگرانم نیستم
چی داره سرم مییاد ...
معنییه زمان رو درک نمی کنم ... امروز ... فردا ... دیروز یعنی چی ..؟
دیگه دلم واسه کس دیگه ای نمی سوزه ... می دونستم خودخواهم
ولی نه اینقدر ...
دیگه از صدای باد خوشم نمییاد ...
نمی تونم بگم چطوری ام ... یعنی اصلا طوری نیستم ..............
شروع ... پایان ... شروع ... پایان ...
تمام زندگی ما ادما همینه ...
امروز همینطوری می نویسم .........همینطوری الکی مثل خودم ...
همینطوری الکی مثل کارم .......... همینطوری الکی مثل اعتقاداتم
امروز روز سختی بود ... خرابم ... خسته ام ... خدایا به داد منم برس
خسته شدم از بی هدف زندگی کردن .... سرم درد می کنه ...
سردمه ... نه گرممه ... خیلی بدم . همه چی سیاهه ولی نور
چشمامو اذیت می کنه .
تا کی باید منتظر تموم شدن باشم اخه از شروع کرد می ترسم ..
شروع پایان همش یه بازی مسخرست ... همهش یه قماره . یه
قماره احمقانه . ولی نمی دونم برای سرگرمییه کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه مگه من خواستم بیام تو دنیای لعنتی ... اصلا به من چه .....
صادق هدایتو خیلی دوست دارم . یه جایی می گه:
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه
روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی
و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر
مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده
نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که
آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو
هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد
خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
دلم می خواد مرگ منو بغل کنه ... دارم براش دلتنگی می کنم ....
شاید من باید برم دنبالش ...
پ.ن . رسما قاطی کردم واقعا دارم چرت و پرت می گم ... بی خیال
این نیز بگذرد .(چون چرت و پرت بود کسی رو دعوت نکردم . ببخشید)
اخه این دنیا چی داره که ما ادما نمی تونیم ازش دل بکنیم هر طرفو که
نگاه می کنی جز ظلم جز غم جز تاریکی چیزی نمی بینیم ولی بازم
می خوایم ببینیم . نمی دونم ما ادما از کجا مییایم از کدوم دنیا مییایم
ولی بلا خره از یه جا مییایم دیگه. نمی دونم کجا می ریم ولی بلاخره
یه جایی می ریم دیگه .
به خودم گفتم بسه تو چقدر خودخواهی یه خرده به اطرافت نگاه کن
. ببین زندگی قشنگه . نگاه کن به برفای قشنگی که از اسمون مییان
تا تو یه لبخند بزنی . نگاه کن به خنده های این بچه ها که هنوز پاکن. که
هنوز یه فرشته ان .گفتم شاید سهراب راست می گه :
زندگی رسم خوشایندیست...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است
رخت ها را بکنیم اب در یک قدمی است
پشت سر نیست فضایی زنده
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه ی فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تازیخ است
گفتم زمین اسمون همه وهمه قشنگن . ....................................
خواستم این قشنگی رو ببینم خواستم خوشحالی رو حس کنم خواستم
با قشنگییا یکی بشم ... سرمو بلند کردم چشماممو باز کردم . دیدم
دنیا رو دیدم .رسم خوشایند عاشق کشی رو دیدم . اره دیدم فرشته
ها رو دیدم ولی اونا داشتن گریه می کردن . به چشماشون نگاه کردم
ولی جز حسرت و نا امیدی چیزی ندیدم . به برفا نگاه کردم که داشتن
دونه دونه به حال یه ادم خسته گریه می کردم . به زمین نگاه کردم جز
ردپا ی ادمایی که گم شدن چیزی ندیدم ........................................
فرشته هایی رو می بینم که دنیا بدون هیچ گناهی حکمشونو صادر
کرده.

دنیایی رو میبینم که عدالت گم شده ..

جاش اینجا نیست ولی... یکی رو دیدم . یه معتاد . یه بیمار . ازش چیزی
جز یه جسم زخمی نموده بود ... ماها از اونا فقط همینو می بینیم و
خیلی زود اونارو محکوم می کنیم محکوم به ضعیف بودن محکوم به
بی عرضه بودن محکوم به هر چی و هر کس ................................
اونم یه ادم بود اونم یه فرشته بود اونم یه عاشق بود ...................
یه روز یه جون ۲۰ ساله با عشقش سوار موتری می شن که به هزار
زحمت با قسط خریده بود . با هم شاد بودن باهم می خندیدن .دیگه
به پشت سرشون نگاه نمی کردن . حواسشون نبود که دنیا تحمل
خنده های اونارو نداره . حواسشون نبود که پشت سرشون از اونا جلو
واستاده منتظرشون .............. یه اتفاق یه تصادف یه مرگ .............
اره مرگ . دنیا عشقشو ازش گرفت ... ولی دنیا به همین قانع نبود
. دنیا خودشم ازش گرفت . تو اون تصادف اونو مقصر اعلام کرد .
خونواده ی عشقش ازش دیه خواستن . نداشت . رفت زندان . ۱۰ یا
۱۵ سال . هیچ کس نمی تونه بگه ۱۰ یا ۱۵ سال حبس برای یه
جونه ۲۰ ساله یعنی چی .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طاقت نمی یاره . از دنیا پناه مییاره به کراک . بعد از مدت دنیا هممونم
ازش دریغ می کنه . پول اونم نداشت . مییفته به ...... خودفروشی...
دیگه زندونم جایی واسه اون نداشت . کارش به جایی رسیده بود که
تو هیچ کدوم از اتاقای زندون راش نمی دادن .................................
اخ چقدر حالم از این دنیا بهم می خوره . دیگه نمی خوام ببینم .
دیگه نمی خوام .
پ.ن: کنکور داره نزدیک می شه از این به بعد کمتر اپ می شم .ببخشید.
تو هم می توانی ایمان بیاوری که رنج تفاوتی است بین انچه هست
وانچه تو می خواهی باشد
وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی
یا وقتی نگران اینده ی نامعلوم خودی
بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی
ان وقت رنج را تجربه می کنی خود را بیمار می کنی وناشادمان هستی.
بدان گذشته ی تو زمان حال بوده است
و اینده ات زمان حال خواهد بود
پس زمان حال تنها واقعتی است که می توانی تجربه کنی .
اسپنسر جانسون
صدای عقربه های ساعت داره دیونم می کنه .....تیک تیک ...............
تیک تاک ..........انگار هی داره می گه ...رفتم مییام ... رفتم مییام ....
خوب به من چه برو به من چه بیا .چرا دست از سر ما ادما برنمی داری
. بابا جان محض رضای خدا یه لحظه واستا .یه لحظه به این ادما نگاه
کن . ببین چقدر راحت از کنا هم رد می شن . تو فقط همینو می بینی
. ولی نمی بینی پشت این راحت رد شدنا پشت این نگاه های سرد
قلبایی هست همه بی قراره عشق .چشمایی هست منتظره یه ذره
محبت . تو داری فرارمی کنی تا اینا رو نبینی تو داری فرار می کنی
چون یه ترسویی . می ترس از این که یه لحظه چشمت به چشمای
گریون این ادما بیفته . این ادمای تنها این ادمای خسته رو ببین . می
بینی چقدر غم تو دل هر کدوم از اینا هست . می بینی همه یه
گمکرده کرده دارن . اونجارو نگاه کن اون یکی خودشو گم کرده کناریش
عشقشو گم کرده پشت سریش خداشو گم کرده یه ذره اون طرف تر
اونی که اون بالا واستاده و پایینو نگاه نمی کنه رو نگا کن اون انسانییت
خودشو گم کرده . می بینی ؟ چطور دلت مییاد اینقدر راحت از کنارشون
رد شی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منو می بینی ؟می بینی که دارم از غصه با هر رفتن تو میمیرم ؟ منو
می بینی همه چی رو یه دفعه با هم گم کردم . منو می بینی که
همیشه از گذشته پشیمون از اینده فراری ام و حال خودم رو گم کردم
منو می بینی چقدر خودمو اذیت می کنم منو می بینی دیگه قدرت
حرکت ندارم منو می بینی غصه ی همه ی این ادما رو می خورم ولی
هیچ کاری برای هیچ کدوم از اونا نمی تونم بکنم . منو می بینی که
دوست داشتن یادم رفته . منو می بینی چقد خودخواهم ..............
حالا برو برو و پشت سرتو نگاه نکن .شاید تو بهترین راه رو انتخاب
کردی ...........برو ......... شاید یه روزی منم اومدم .
چی بگم از این دنیای پر از دروغ چی بگم از این ادمای نامهربون چی بگم از
این دلای بی همزبون چی بگم از این قلبای بی قرار . کی باورش می شد
کی فکرشو می کرد منو اونی که ۷ سال تنها کس هم بودیم من و اونی
که پشت هم بودیم من و اونی که تکه گاه هم بودیم من واونی که کنار هم
بودیم منو اونی که رو شونه های هم گریه کرده بودیم منو اونی که به خنده
های همدیگه شاد می شدیم من واونی که دوست هم یار هم همدرد هم
همزبون هم بودیم منو اونی که نیاز هم بودیم .منو اون که۷ سال دستامون
تو دست هم بود ................................................................................
یه دنیا داشتیم فقط برای خودمون . دنیایی که هر کی اومد توش یه روزی
رفت اخرشم من موندم و اون.ولی من نمی دونستم که ما هم تو این دنیا
مسافریم .ما هم مسافر تنهاییم ........................................................
چی شد که این طوری شد ؟ چی شد که مسافر شدیم ؟ چی شد که
تنها شدیم ؟ چی شد که دلامون پر از غم شد ؟ چی شد که از هم دور
شدیم ؟چی شد که دلامون از هم شکست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان سه ماهه که دیگه با هم نیستیم . الان سه ماهه که تو چشمای
هم نگاه نکردیم .سه ماهه که نگاهمون رو از هم می دزدیم . الان سه
که وقتی از کنار هم رد می شیم سرمونو میندازیم پایین.سه ماهه که
گرمای دستاشو حس نکردم ........................................................
هنوزم گیجم . نمی دونم چی شده؟نمی دونم چرا کم کم از هم
فاصله گرفتیم تا جایی که این فاصله تبدیل شد به یه دره ی عمیق
بینمون . ادما به خاطر غمهاشون به هم نزدیک می شن شاید غم
های منواون از هم دور شده بودن ..............................................
بدونه کوچکترین حرفی از هم دور شدیم .دوره دور .دیگه تو چشمای
هم نگاه نکردیم .
یه جایی خوندم دوستی یه اتفاقه و جدایی واقعییت هر دوستی .
اون روز به این جمله خندیدم ولی الان فقط نگاهش می کنم ..........
نمی دونم دنیا داره منو از خودش دور می کنه یا من خودمو از اون .
تو رفاقتم کم اوردم . هر قصه ای یه پایان داره اینم پایانه قصه ی
منو دوست عزیزتر از جانم . هنوزم به خاطرش هر کاری می کنم .

هفته ی قبل که حالم خیلی خراب بود گفتم این طوری نمی شه . طاقت
نمی یارم .حال خودم از یه طرف وکنکورم از یه طرفه دیگه . همیشه تو
خودم می ریزم همه فکر می کنن من کاری به کار هیچی ندارم و درسمو
می خونم . به مامانم گفتم. گفتم که مامان من خسته شدم نمی تونم
درس بخونم شبا از شدت اضطراب خوابم نمی بره مامان من نمی تونم
کنکور بدم گفتم مامان شما بیشتر از توانم از من انتظار دارین ............
می دونستم مامانم به بابام می گه . همینم می خواستم . مشکل
اصلی اون بود . پیش خودم می گفتم خوب شد گفتم .من واقعا به
همدردیه اونا نیاز داشتم . می گفتم میاد باهام حرف می زنه . می گه
باباجون کنکور که چیزی نیست . چرا خودتو عذاب می دی .بگه هرچی
شد شد . بگه تو برای من مهمی نه کنکور ......................................
همین حرفا برای من کافی بود . برای من یه دنیا ارزش داشت . منو
اروم می کرد ولی صد آه که هیچ وقت اون چیزی نمی شه که فکر
میکنی.
دوشنبه بود .صبح اون روز شروع کرده بودم دوباره به روال عادی بگردم .
اتاقمو مرتب کردم تا عید برای درسا برنامه ریزی کردم و سعی کردم که
مثبت فکر کنم (خداییش سخت بود) . عصر که از کلاس برگشتم اون
خونه بود . بیرون هوا سرد بود گشنم شده بود یه ربع وقت داشتم تا
استراحت کنم . غذا رو گرم کردم ورو مبل جلوی تلوبزیون نشستم اونم
اونجا بود . منتظر بودم حرفی بزنه . بلاخره شروع کرد به بهانه ی شکسته
شدن دوربین شروع کرد بهش تویضح دادم که چی شده بود اما اون یه
دفعه حمله کرد به طرفم . مچ دستمو گرفت و محکم فشار داد .همون
موقع تو چشماش نگاه کردم همون چشمایی که من ازشون تمنای
محبت داشتم چیزی نبودن جز دوتا نگاه سرد و وحشی . هیچی نگتم
. غذا رو گذاشتم رو میزو رفتم تو اتاقم پشت میزم . نمی خواستم پیش
اون گریه کنم ولی اون چشمام بودن که اشک می ریختن حتی اونا
نمی خواستن اون نگاه رو باور کنن . دستم درد می کرد نه بخاطر
دردش به خاطر این که منتظر بود دست اون گرمش کنه ولی اون ........
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که اومد محکم کوبید رو در اتاق .
با دادوبیداد گفت که بیا غذاتو بخور . گریه امونم نمی داد جوابشو بدم.
گفتم سیرم . فردا امتحان دارم . باید درس بخونم . وحشی تر شد اومد
تو اتاق .هر چی از دهنش دراومد می گفت . یک ساعت پشت سرهم
حرف زد .داد زد . فحش داد .هر کدوم از حرفاش یه در از زندگی رو
به روی من می بست. حرفاش مثل چاقویی بودن که داشت روحمو
تکه تکه می کرد . سخت تر از اون این بود که مجبورم می کرد حرفاشو
تایید کنم .داشت با حرفاش شکنجم می داد .به هق هق افتاده بودم .
گفتم بابا ازت خواهش می کنم بس کن اما مگه اون دیونه چیزی حالیش
بود سرمو گذاشته بودم رو میز و با دستام چنگ زده بودم به موهامو
زار ز ار گریه می کردم . نمی خواستم گریمو ببینه . نمی خواستم خورد
شم ..................................................................................................
بلاخره خسته شد و از اتاقم رفت بیرون .من موندم و درد و گریه و....
فقط گفتم خدای من ببین . همین که ببینی برام کافیه . گفتم حالا
به این حرف رسیدم که :ممنون به خاطر غمی که به من دادی تا
حال خیلی از ادمایی که مثله من هستن رو بفهمم . کم نیستن این
ادما .
چند ساعت بعدش به مامانم گفته بود که به من بگه که اگه کنکور یه
رتبه ی خوب بیاره براش یه ماشین می خرم . به نظر خودش این مثلا
جبران اون رفتارش بود . جالبه من همیشه این جور چیزای زندگیمو با
از دست دادن جزءی از روحم بدست اوردم . روحمو ازم می گیرنو بهم
پول موبایل ماشین و......... می دن اونم با کلی منت که فداکارترین
پدر مادر دنیا هستن .
تنها چیزی که می دونم اینه که یه روز می رم . میرم و دیگه برنمیگردم .
همیشه این جور موقع ها بهم می ریزم دوباره اون فکرای چند ماه پیش
اومده سراغم . یادمه چند ماه پیش نزدیکای شب قدر بود . فکر
خودکشی فلجم کرده بود . دیگه اخر راه بود . تصمیم خودمو گرفته بودم
ولی باز شک داشتم . عصر یکشنبه بود رفته بودیم افطاری مدرسه .
همه ی بچه ها اومده بودن . بچه ها با هم شوخی می کردن می گفتن
می خندیدن اما من تو همون فکرو خیالای خودم بودم تا این که شنیدم
یه نفر دو شب پیش خودکشی کرده می گفتن اسمش امیر سالاره .
۱۹ سالش بود . دوست یکی از دوستام (شیما) بود . می گفتن ۴
تا تراماتور خورده بعد تموم کرده .هر کی یه چیزی می گفت. یکی می
گفت معتاد بود یکی می گفت بچه ی خودشون نبود .... وای واقعا
مردم چطور جرات میکنن به همین راحتی ابروی یه ادمو ببرن چطور
جرات می کنن به همین راحتی به کسی تهمت به این بزرگی بزنن .
وای بر این مردم . حالا امیرسالار یه پسر بود ببین به یه دختر چه چیزایی
رو نسبت می دن .وای بر این مردم .من با این که امیرسلارو نمی شناختم
اما خبر خودکشی اون مثل یه بمب توی مغزم صدا داد . دستام سست
شد . اون شب تا صبح بیدار بودم تا صبح مثل دیونه ها توی اتاقم راه
رفتم . سردرگم بودم . به همه چی فکر کردم . از خودکشی ترسیده
بودم ولی از زندگی بیشتر از اون می ترسیدم . فهمیده بودم با خودکشی
فقط خودمو نمی کشم خونوادمو می کشم. یه نقاشی تلخ از زندگی توی
ذهن ستایشم می کشم . اون حق داره بتونه زندگی کنه ولی من با
این کارم این حق رو از اون می گیرم . با این کار اون دلیلی که بخاطرش
خودکشی کردم رو می کشم . ولی اخه چطور زندگی کنم برای چی برای
کی زندگی کنم ؟ این سوالیه که هنوزم به جوابش نرسیدم با این که از
خودکشی می ترسم ولی فکرش یه لحظه ام راحتم نمی ذاره همیشه
بهش فکر می کنم اخه تنها راه خلاصی اونه یه راه خودخواهانهه . من
که همیشه متهم به خودخواهی بودم این دفعه هم روش . نه نمی تونم
چون یه ترسوام چون یه احمقم چون یه مریضم یه مریض روانی یه مریضی
که داره به مرز جنون نزدیک می شه دلم می خواد رگم رو بزنم و ذره ذره
ریختن خونم رو نگاه کنم دلم می خواد از یه جای بلند سقوط کنم و له شدن
مغزم رو حس کنم . خدا جون می بینی فکر نمی کنی دیگه بسه . حسین
جان تو یه چیزی بگو . تو دستمو بگیر خدا که با من قهره . هر چند که
فکرم اونقدر مریضه که به توام شک کردم . من به همه چی شک دارم .
حسین جان منو ببخش .خدا جون منو ببخش .
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما
دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
دلم گرفته خیلی دلم گرفته از زندگی از مرگ از عشق از تنفر از محبت
از اشک از بارون از خدااااااا دلم از خدا گرفته احساس می کنم خدا حتی
اسم منو نمی دونه چه برسه به این که صدامو بشنوه کمکم کنه . مگه
من چی می خوام از این دنیا جز این که بتونم برای یه لحظه فقط یه
لحظه ارامشو حس کنم. خسته شدم از بی قراری خسته شدم از نگرانی
از دستای همیشه یخم از کشتن ثانیه ها از حسرت خوردن از ادما از خودم
. کاش مش شد ادم از خودش فرار بکنه و باز هم ای کاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه از " ای کاش" هم خسته شدم.
بنجامین فرانکلین می گه حماقت یعنی کار واحدی را بارها و بارها انجام
دادن و هر بار انتظار نتیجه ی مختلف داشتن . و اسکار وایلر هم میگه
گناهی جز حما قت وجود نداره.............................................................
پس منم یه گناهکارم . گناهکار بخاطر حماقت بزرگی که دارم می کنم.
گناهکار به خاطر این که سعی می کنم زندگی کنم گناه کار به خاطر
این که سعی می کنم بلند شم سعی می کنم حرکت کنم سعی
می کنم بخندم ولی هر بار یه نتیجه رو می گیرم . دوباره زمین می خورم.
بسه دیگه .دیگه نمی خوام زمین بخورم دیگه نمی خوام حماقت کنم .
دیگه نمی خوام بلند شم . دیگه نمی خوام .
.
چقدر سخته که تحقیر بشی . چقدر سخته که غرورت رو بشکنن .
چقدر سخته که بفهمی اونی نیستی که فکر می کردی اونی نیستی
که باهاش زندگی می کردی چقدر سخته که بفهمی تا الان به خودت
دروغ می گفتی. چقدر سخته که بفهمی هیچی نیستی . چقدر سخته
بفهمی عزت نفست یه دروغ بزرگ بود. چقدر سخته که محکوم به محروم
بودن از غرورت باشی چقدر سخته که ببینی پدرت خیلی راحت غرورش
رو به باد فروخت ...............................................................................
میگن آدمی به غرورش زنده ست . غرور من یه دروغ بود . دروغی که
تکه گاهم بود . دروغی که به خاطرش زنده بودم و برای حفظش زندگی
می کردم . ولی الان چی ؟؟؟ چقدر حقیقت تلخه . از حقیقت متنفرم
. حقیقت غرورمو ازم گرفت . حقیقت روحم رو کشت .
من با دستای خودم روحم رو غسل دادم .براش قبر کندم یه قبر عمیق
که سردش نشه . اروم گذاشتمش توی قبر . بعد توی سکوت براش اشک
ریختم .خداحافظ عزیزم.
رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت آسمان بن بستی ندارد
پرواز را باید یاد گرفت . استادشریعتی
انقدر تو دنیای خودم غرقم که به طور کلی با دنیای اطرافم بیگانه شدم
دیگه نمی تونم هیچی رو درک کنم دیگه ادمای اطرافمو نمی فهمم از
همه بریدم .فقط خودمم با بی قراریام . صبح پا می شم می رم مدرسه
بیرون قدم می زنم میام خونه ولی کسی رو نمی بینم . توی یه جور
اغمای دهنی ام . مثل ادمی می مونم که داره غرق میشه دیگه از دستو
پا زدن خسته شده خودشو رها کرده کم کم داره می ره زیر اب . همه
بالای سرش واستادن دارن نگاش می کنن اما کسی دستشو نمی گیره
همه منتظرن که اون پاهاشونو بگیره تا غرق نشه ولی غریبه ی ما فقط
بهشون نگاه می کنه اما هیچ کس نمی تونه از چشمای اون بخونه که
داره التماس می کنه کمکم کنید .....................................................
می شینم پشت میزم کتابمو باز می کنم هنوز چند خطی نخوندم که
دوباره همه چی شروع می شه دوباره همه ی فکرا حمله می کنن .
بلند می شم یه ذره راه می رم بعد می رم پشت پنجره . به کوه ها
نگاه می کنم . خوش به حالشون . بعد دوباره بر می گردم پشت میزم
کتابو باز می کنم و دوباره و دوباره و دوباره ......................................
من حق ندارم فکر کنم چون وقت درس خوندنم گرفته می شه .......
من حق ندارم ناراحت بشم چون ممکن نتونم درس بخونم..............
من حق ندارم گریه کنم چون ممکن چشمام خسته بشه و نتونم درس
بخونم........... دوباره خسته شدم بهتره بگم صدباره..... اخه این کنکور
چیه که مثل بختک افتاده روی من . توان حرکت رو ازم گرفته . کنکور یه
رقابت احمقانه ست که خلاصه می شه توی یه عدد همون رتبه .انصاف
نیست که چهار ساعت سرنوشت یه عمر ادمو رقم بزنه .انصاف نیست که
چهار ساعت نتیجه ی یازده سال درس خوندن ادمو بده . این انصاف نیست
که بخاطر چهار ساعت خونوادت ردت کنن یا قبولت کنن .
من تا امسال خوب درس می خوندم اون طوری می خوندم که دوست
داشتم اون طوری می خوندم که بفهمم .موفقم بودم .ولی الان چی؟
هی فرمول هی تست ... درسی رو که تا سال پیش با لذت می خوندم
الان حتی نمی تونم به طرفش برم .
پدرم از من رتبه ی دو رقمی می خواد خبر نداره که دخترش بریده .
اون جبران تمام شکستای خودشو توی رقم رتبه ی من می بینه.
پدرم کاش می دونستی که من از تو پول نمی خوام من مدرسه ی
غیر انتفاعی نمی خوام من کلاس خصوصی نمی خوام من فقط
می خوام بگی دخترم چرا ناراحتی؟چرا همیشه دستات یخن؟ دخترم
اصلا مهم نیست تو تلاشتو بکن هر چی که شد مهم نیست.........
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ای کاش می شد مثل این فرشته خندید ای کاش هنوزم بزرگ ترین
آرزومون این بود که بریم شهربازی ؟ ولی من حتی وقتی بچه بودمم
از این آرزو محروم بودم چون بزرگترین آرزوم این بود که مامان بابام دیگه
دعوا نکنن . بابا دیگه سر مامان داد نزنه . همدیگه رو نزنن . مامانم قهر
نکنه بره . همیشه می ترسیدم که وقتی از خواب پا شم مامانم رفته
باشه. همیشه نگران بودم وقتی از مدرسه میام خونه ببینم مامانم در
اتاق رو رو خودش بسته وگریه می کنه بابامم غرق توی دود سیگار . من
من همیشه التماس می کردم بابا تورو خدا بسه نزن مامان تورو خدا
هیچی نگو نرو اما اونا اونقدر بلند داد می زدن که صدای منو نمی شنیدن
حتی خدا هم صدای گریه های منو نمی شنید خدایا مگه گناه اون بچه
چی بود ؟. ولی الان می گم کاش مامان رفته بود کاش همه چی اون موقع
تموم شده بود حداقل الان می گفتم خدایا چرا پدر مادر ندارم می گفتم
اگه مامانم بود دیگه تنها نبودم . می گفتم اگه بابام بود دیگه نمی ترسیدم.
دیگه منت نمی ذاشتن سرم که به خاطر تو سوختیم و ساختیم .
الامن چیزی رو حس نمی کنم جز نفرت . الان وقتی دعوا می کنن دیگه
گریه نمی کنم . دیگه دعا نمیکنم دیگه التماس نمی کنم . می گم کاش
کاش زودتر بتونم برم .هر جا غیر از این جا.........................................